در آغاز عاشق شدم
به برق نگاهت
به خنده ات
به اشتیاقت به زندگی
اکنون نیز دوست می دارم گریه ات را
و بیمت را و نگرانی ات را
از فردا
و درماندگی نهفته
در چشمانت را
اما در برابر هراسی که داری
می خواهم یاری ات دهم
زیرا شوقم به زندگی
هنوز در برق نگاهت نهفته است
به سنگ ها
کسی گفت:
انسان باشید!
سنگ ها گفتند:
ما هنوز به قدر کافی
سخت نیستیم.
ضریح دلم را لبریز از عشق تو می بینم. رایحه ی دلربای حرمت در آستانه ی آن پیچیده است.
ای سبزترین قامت مهربانی! ذره ای از غبار قدمت را به بهشت برین نمی دهم و لحظه ای بودن در آن حریم ملکوتی را با دنیا معاوضه نمی کنم. صدای نیایش نقاره خانه ات چون طنین آرام بخشی گوش جانم را می نوازد و میهمانان سفره ی رحمتت را یادآور می شود که اینجا آخر دنیاست و هرجا که بروند لاجرم به این خانه بازخواهند گشت.
آهوی رمیده ی دلم ضمانت تو را می جوید. آن را چون پرنده ای به سوی گنبد طلایت راهی می کنم تا شاید مانند کبوتران مجاورت پذیرایش باشی. گلدسته هایت همانند ستاره هایی درخشان خودنمایی می کنند و آغوششان را به سوی ملائکی گشوده اند که هر صبح و شام برای استشمام عطر مزارت و تبرک یافتن از وجودت مشرف می شوند.
زیارت تو با فضیلت تر از زیارت جد غریبت در کربلاست.. حرمت قبله ی حاجات مشتاقان است. میهمان نوازی ات شهره ی همه جاست و دوستدارانت برای آمدن دلشان بی تابی می کند.
مشهد را قطعه ای از بهشت می نامند و هر که این بهشت را زائر گردد جنت اعلی را خود ضامن گشته ای و آتش دوزخ را بر بدن وی حرام. مشهد عرش بی انتهای خداوند و کعبه ی اهل زمین است.
سلام بر تو ای هشتمین نور خدا بر روی زمین.. هزاران بغل شقایق و نسترن نثار قدوم پاکت..
TES LEVRES
j'aime mieux tes lèvres
Que tous mes livres
Car avec tes lèvres
j'en sais plus qu'avec tous mes livres
J'aime mieux tes lèvres
Que toutes les fleurs
Car tes lèvres sont plus douces
Et plus délicates que toutes les fleurs
J'aime mieux tes lèvres
Que tous les mots
Car avec tes lèvres
Il n'y a plus besoin de mots
Pour mon amour 17 déc.72 - JPP
لبهايت
لبهايت را بيشتر از تمامي كتاب هايم دوست مي دارم
چرا كه با لبان تو
بيش از انكه بايد بدانم ، مي دانم.
لبهايت را بيشتر از تمامي گل ها دوست مي دارم
چرا كه لب هايت لطيف تر و شكننده تر از تمامي انهاست.
لبهايت را بيش از تمامي كلمات دوست مي دارم
چرا كه با لبهاي تو
ديگر نيازي به كلمه ها نخواهم داشت.
از زمانی که دریافتم تو را ندارم، چشمم در فکر و خیالم جا و قرار گرفته است. آن چشمی که مرا به این سو و آن سو هدایت می کرد، وظایفش را به درستی انجام نمی دهد. اطراف را می بیند اما به واقع نمی بیند زیرا دیگر چیزی را به دل منتقل نمی کند. اگر زیباترین یا ناملایم ترین منظره یا بدترین و بهترین اشکال خلقت یا زیباترین صورت ها را ببیند، همه را به شکل تو درمی آورد. زیرا چنان از تو لبریز است که برای دید بیشتر توانائی ندارد. به این ترتیب فکر باوفای من چشم مرا نارسا و بی وفا می گرداند.
کاش خاطرات ثبت شده به عقب برمی گشت تا لذت با تو بودن را دوباره حس می کردم و فانوس خیال لبریز از تو را رمقی تازه می بخشیدم تا با کورسوی آن، چراغ دل وامانده ام را همچنان روشن نگاه می داشتم. اما دست روزگار بی رحم تر از آن است که شب تاریک انتظارم را به سپیده ی زیبای سحرت سوق دهد.
اگر این دل نوشته را خواندی دستی که آن را نوشته به یاد نیاور زیرا من به قدری تو را دوست دارم که دلم می خواهد در خیال و افکارت از یاد رفته باشم. مبادا اگر به من فکر کنی تو را غمگین سازد.
این تجربه ی واقعی آزادی است:
داشتن مهم ترین چیزهای عالم، بی آن که صاحب شان باشی.
بخشی ار متن کتاب «یازده دقیقه» نوشته ی «پائولو کوئلیو»
نان را از من بگیر، اگر می خواهی،
هوا را از من بگیر، اما
خنده ات را نه.
گل سرخ را از من مگیر
سوسنی را که می کاری،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز می کند،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید.
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.
عشق من، خنده ی تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی به ناگاه
خون من بر سنگ فرش خیابان جاری ست،
بخند، زیرا خنده ی تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.
خنده ی تو، در پائیز
در کناره ی دریا
موج کف آلوده اش را
باید برفرازد،
و در بهاران، عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی، گل سرخٍ
کشورم که مرا می خواند.
بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره،
بر این پسربچه ی کم رو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
خیلی بی حوصله ام. هفته ی بدی رو پشت سر گذاشتم.. تو این هفته یکی از بهترین دوستانم رو از دست دادم. جای خالیش بدجوری برام خودنمایی می کنه. این چند روز رو با خانواده ی اون عزیز بودم. تنها چیزی که نظرم رو جلب کرد این بود که همه، به همه چیز فکر می کنن الا به آدمی که از بینشون رفته. هر کاری که انجام میشه تنها به خاطر حفظ آبروی خودشون در بین مردم و اقوامه نه برای شادی روح اون متوفی. الان داشتم برای عزیزی کامنت میذاشتم که واقعا در حال حاضر نمی دونم چی کار کنم؟ درس بخونم..فیلم ببینم یا «سقوط» کامو رو که نیمه کاره گذاشتم ادامه بدم! با توجه به حالی که دارم ترجیح میدم یه موزیک ملایم گوش کنم. البته فراز و نشیب هائی هم داشته باشه، درست مثل زندگی. واقعا اثر موسیقی در ایجاد آرامش مسلم و انکار ناپذیره.
.
.
امروز برای عزیز دیگری می نوشتم که واقعا برام خیلی مهمه وقتی از دنیا میرم مردم نامم رو به نیکوئی ببرند. شاید به حال من فرقی نداشته باشه اما یقین دارم بازماندگان من از خوش نامی ام خوش حال خواهند شد.
این پست متفاوت با پست های دیگر این بلاگ و کمی تلخ بود. ولی چاره ای نیست جز نوشتن . اینجا رو جای امنی می دونم برای ثبت حرف های دلم. امیدوارم دنیا همیشه با لبخندش از شما پذیرایی کنه، با یاد خدا و یاری اش.
خط خطی نوکون می خرابه یا
دیل می شین گیرٍه
هر ای خاله خط
ای دونیا نخطه
نخطه نخطه زهار،
دره می گبا
هیا بئس بینم!
هرچی خط نهه، همّه نخطه یه
پس زهار می شین خطّا بوسته یه؟
در دوسته یه؟
چره جور نایه؟
من نفامسم!
من کی خط ناشتیم نخطه یی ببم!!
حله کی هتو،
هچین هچینه،
می زبان، مرا،
خط خطی که هیچ،
نخطه یی چاکود-
می شعر کج خطانا واوین!
جیر و جور بوکون
خطه نا پاکون!
برگردان به فارسی:
خط خطی نکن خرابه ام را
دل ام می گیرد
هر یک رشته خط
یک دنیا نقطه
نقطه نقطه فریاد،
در حرف من است
همین جا بمان ببینم!
هر چه خط هست، همه نقطه اند
پس فریادم خط شده است؟
در بسته شده است؟
چرا جور در نمی آید؟
نفهمیدم!
من که خط نداشتم نقطه یی شوم!!
حالا که همینطور، مفت مفت،
زبان ام، مرا،
خط خطی که هیچ، نقطه یی ساخت-
خطوط کج شعرم را ببر!
بالا و پایین کن
نقطه ها را پاک کن!
از مجموعه ی شعر گیلکی «اویتا من» (آن من دیگر)، سروده ی محسن آریا پاد
چقدر دلتنگ توام آقا مرتضی..!
هرگز یادم نمیره اولین باری که می خواستم به زیارت قبر نورانیت بیام، چه شور عجیبی داشتم. یاد فکه، میعادگاه عشاق و محل پروازت به سوی آسمان، برام شیرین و ماندنیه.
آقا سید! کاش بودی و فتح رو برامون روایت دوباره می کردی و ناگفته های این جنگ نابرابر رو از زبان شیرین تو می شنیدیم. دلم به مستندهائی خوشه که ازت به یادگار مونده. هروقت که دلم خیلی هواتو کنه نگاشون می کنم و با صدای دل نشین و آسمونیت ارامش پیدا می کنم.
خیلی دلم گرفته عزیز.. روزگار خیلی عوض شده. مردم مثل روزهای جنگ نیستن، مسئولین هم همین جور. زمانی که همه همو دوست داشتند. وقتی که همه متحد بودن تا وجبی از خاک کشورمون به دست بیگانه نیفته. کاش تو و هم رزمان شهیدت هرگز از یاد ما پاک نشید..کاش ما قدردان زحمات شما بودیم و کاش ما فراموشتون نمی کردیم..!
بخشی از نریشن «دسته ی ایمان» ساخته ی شهید مرتضی آوینی:
«یک دسته ی داوطلب از نیروهای رزمی یکی از گروهان های لشکر 27 محمد رسول الله، در اردوگاهی نظامی در نزدیکی خط مقدم در انتظار شروع یک حمله ی بزرگ علیه عراق هستند، انتظاری که نمی دانند کی به سرخواهد رسید. آن ها در این مدت خود را با انجام تمرین های نظامی و کوه پیمائی های طولانی به زندگی در شرایط سخت و جنگی عادت می دهند. زندگی آن ها در اردوگاه، تصویر گویائی از زندگی بسیجیان داوطلب جنگ است، اما نه هر جنگی. ویژگی های این زندگی را فقط می شود در سربازان امام سراغ گرفت. سرانجام انتظار به سر می رسد و حمله آغاز می شود، حمله ای که چندنفر از کسانی که می شناختیم به شهادت می رسند.
بهروز فلاحت پور با دوربین فیلمبرداری اش روزهای طولانی با این سربازان گمنام زندگی کرده تا توانسته محرم راز آنان شود و ما را به تماشای دنیائی ببرد که تجربه ی آن جز این طریق ممکن نیست، تجربه ای غریب، اما سخت دوست داشتنی و شیرین، همراه با بچه های دسته ی ایمان از گروهان عابس.»
سید شهیدان اهل قلم، جمله ی زیبات رو آویزه ی گوشم کردم:
«هنر آن است که بمیری قبل از آنکه بمیرانندت.»
دیدار به قیامت..یاعلی.
الهی! این سوز ما امروز دردآمیز است.
نه طاقت به سر بردن، نه جای گریز است.
الهی! این چه تیغ است که چنین تیز است؟
نه جای آرام و نه روی پرهیز است.
الهی! هرکس بر چیزی و من ندانم بر چه ام!
آن است که کی پدید آید که من کیم.
خواجه عبدالله انصاری
الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد
پیش از تولد تو به صف ایستادند
تا راز زادروز تو را بدانند
دست های من
برای جست و جوی تو پیدا شدند
دهانم
کشف دهان توست.
ای کاشف آتش
در آسمان دلم توده برفی است
که به خنده های تو دل بسته است.
سروده ی استاد شمس لنگرودی، از دفتر «پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه»


