تبليغاتX
حرف هائی از جنس خودم


حرف هائی از جنس خودم

کوچک جنگلی

جنگل های گیلان او را از یاد نبرده اند و ما، که فقط نامی از او شنیده ایم. او خواب را از چشمان حرامیان و اجنبی ها ربود و تاج زرین مقاومت را برای ابد بر گیلان و گیلانی ارزانی داشت.

بزرگ مرد ایران زمین، خون تو در رگ های ما جاریست. مرام و هدفت را از یاد نخواهیم برد و تا روزی که نفس می کشیم نخواهیم گذاشت وجبی از خاک پاک وطنمان به یغما رود.


انگار از پس سال ها، هنوزشعري که ميرزا زير لب، زمزمه مي کرد در نهانخانه ی تاريخ گیلان به يادگار مانده است:

"
اگرچه فرش من از بورياست، خرده مگير/چرا که خوابگه شير در نيستان است."



* یازدهم آذر هرسال به احترام فداکاری های میرزا کوچک جنگلی بر سر مزارش گردهم خواهیم آمد و دلاورمردی هایش را پاس خواهیم داشت.


+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت23:2توسط محسن |
تا مرز جنون

كلماتم را در جوي سحر مي شويم

لحظه هايم را

در روشني باران ها

تا براي تو شعري بسرايم روشن

تا كه بي دغدغه

                بي ابهام

سخنانم را

در حضور باد

- اين سالك دشت هامون -

با تو بي پرده بگويم

                 كه تو را

                دوست مي دارم تا مرز جنون


                                          استاد شفيعي كدكني




* دوست و همراه هميشگي ام، نگاهت را قاب مي گيرم در پس آن لبخند،

امروز روز توست.

سالروز ورودت به دنياي خاكي را شادباش مي گويم. 


+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت11:18توسط محسن |
بوی سبز شالی

شیرزنان سرزمین من

پای در گل و لای

کمرهائی خم شده

گوئی دائم در رکوع اند


نشای بوته ای نوپا

امانتی در سینه ی خاک

دل هائی آکنده از امید و روشنی

رویش شالی های سبز


ساقه های زرد قد کشیده اند

خورشید با تمام وجود تابان

مردانی سخت کوش

عاشقانه درو می کنند


نسیمی عطرآگین از شمیم روح نواز برنج

مستم می کند

دیده گانم غرق در شکوه یک لبخند

چه زیباست این لحظه


مزرعه ی کوچکم!

خاکت از جنس طلا

آسمانت زیبا

دلم هوای تو را کرده است.


+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت1:28توسط محسن |
دل تنگی!

دل تنگی!

کاش این واژه وجود نداشت، کاش دل تنگ نبودی. دلم می خواست به اندازه ی سهم کوچکی با دغدغه های قلب مهربانت شریک باشم. اما لطافت وجودت را می شناسم. دوست نداری ناراحتی ات باعث رنجش دیگران شود. اما بدان که کسی هست که با تمام وجود می خواهد هیچ غمی در تو نباشد.

دوست من! درست گفتی، من با زندگی سازش می کنم چون ناگزیرم. تو راه بهتری سراغ داری؟ من از کنار مشکلاتم عبور نمی کنم بلکه سعی در حل آن دارم. آن قدر برای دنیایم تلاش می کنم که گوئی قرار است سال ها اینجا بمانم. البته این تضادها در انسان ها زیباست. بهانه ای است برای متصل شدن آنان به هم. یکی عشق را قبول ندارد و طرف مقابل با تمام وجود عاشق اوست. شاید در دو دنیای متفاوت از هم زندگی کنند اما دل هاشان مملو و آکنده از یاد هم است.

.

.

خاطره ای از کودکی ام:

خردسال که بودم هفته ای یک بار با خانواده به روستای زادگاهم می رفتم. شور و اشتیاق من برای بازی با همسالانم وصف ناپذیر بود. بچه های آن روستا رفتار عجیبی داشتند و آن بازی با پای برهنه در سنگ فرش ها و جاده های شوسه ی روستایی بود. هفته ها می گذشت و من مورد تمسخر آنان قرار می گرفتم به این دلیل که می ترسیدم با پای برهنه، هم پای آنان بدوم یا فوتبال بازی کنم. بالاخره روزی دل را به دریا زدم و کفشم را نپوشیدم. قدم های اولی که برداشتم بطور مداوم می افتادم چون تیزی سنگ ها کف پایم را آزار می داد. پس از چند هفته من نیز مانند آن ها می دویدم البته بدون کفش. پاهای خونین و دردی که آن روز تحمل کردم هرگز از خاطرم محو نمی شود.

نمی دانم این خاطره ربطی به موضوع صدر پست داشت یا خیر.. اما هدف این بود که یادآور گردم با مشکلات باید جنگید و بر آن ها غلبه کرد. اگر این اتفاق نیفتد تسلیم محض بودن اتفاقی ست که در انتظار ماست.


+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت0:44توسط محسن |
کالای چینی، تحریم یا ...!

از شنیدن نام چین چه چیزی به ذهن شما خطور می کند؟ کالای ارزان..جنس به درد نخور؟ متاسفانه این کشور با صادرات کالاهای ارزان قیمت و مورد نیاز کشورهای جهان سوم و در حال توسعه، صنایع آنان را به نابودی کشانده است. کشور ما نیز از این قاعده مستثنی نیست. صنعت نساجی ایران نفس های آخر خود را می کشد و اگر وام های بلاعوض دولت نبود، چندسال پیش به طور کامل از بین می رفت. صنعت کفش ایران نیز به همین شکل است. کفش ملی و بلاو دیگر تولیدکنندگان کفش داخلی یا ورشکست شده اند یا در آستانه ی آن قرار دارند. اجناس درجه ٢ و ٣ چینی که نمی توانند به کشورهای توسعه یافته یا درحال توسعه صادر شوند، با آغوش باز گمرک ایران مواجه می شوند. کاش اجناس چینی خوب بود اما بدبختی آنجاست که اجناس برگشتی آنها از اروپا یا آمریکا وارد ایران می شود گاهی با برچسب، به نام کشورهای دیگر مجوز ورود می گیرند و این فرایند با آگاهی کامل دولت ایران و وزارت بازرگانی انجام می گیرد. حتی بخش نامه هائی برای تسهیل در ورود این کالاهای بی ارزش صادر می گردد. این چیزی نیست جز تضییع حقوق مصرف کننده ی داخلی و توهین بزرگی که به شعور آنان انجام می پذیرد. در حالی  که کشورهای بزرگ برای حفظ حقوق شهروندان خود و تولیدکنندگان داخلی، قوانین سختی را برای واردات کالاهای بی کیفیت چینی وضع و اجرا می کنند.

کالاهایی که از چین وارد کشور ما می شود به طور کامل ظرفیت تولید آن در کشور وجود دارد و این امر جز نابودی صنایع و بیکاری قشر عظیمی از کارگران، رواج شغل های کاذب و به تبع آن انواع مفاسد اجتماعی و اخلاقی چیزی را در برنخواهد داشت.

نکته ی جالب دیگر این است که چینی ها در بازار سنتی سجاده، جانماز، تسبیح و مهرهای رکعت شمار و وسایل عزاداری محرم و تعزیه ی ایران نیز ورود کرده اند. بیم آن می رود که با ورود شیر خشک و استفاده از آن در ساخت لبنیات داخلی، صنعت دامپروری ما نیز از بین برود.

چین بازار ایران و بسیاری از کشورهای اسلامی ر ا در دست دارد در حالی که ایران خود را ام القرای جهان اسلام و مدافع مسلمانان می داند، در برابر کشتار وحشیانه ی مسلمانان توسط حکومت کمونیستی چین در سین کیانگ سکوت معناداری می کند و هیچ یک از دولتمردان ایرانی لب به اعتراض نمی گشاید! معنی این رفتار متضاد را نمی فهمم. آیا دادن باج از طریق مسائل سیاسی و اقتصادی راه عاقلانه ای برای حفظ رای وتوی چین در شورای امنیت است؟

آیا زمان آن فرا نرسیده است سیاستمداران ما به خود آیند و چاره ای برای حل این مشکل بیندیشند و حقوق ملت خود را قربانی سیاست نگردانند؟؟؟


+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت16:11توسط محسن |
نگاهت...

در آغاز عاشق شدم

به برق نگاهت

به خنده ات

به اشتیاقت به زندگی

 

اکنون نیز دوست می دارم گریه ات را

و بیمت را و نگرانی ات را

از فردا

و درماندگی نهفته

در چشمانت را

 

اما در برابر هراسی که داری

می خواهم یاری ات دهم

زیرا شوقم به زندگی

هنوز در برق نگاهت نهفته است

 

                                                                اریش فرید


+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت18:48توسط محسن |
پاسخ

به سنگ ها

کسی گفت:

انسان باشید!

 

سنگ ها گفتند:

ما هنوز به قدر کافی

سخت نیستیم.

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت1:31توسط محسن |
یا رضا (ع)

ضریح دلم را لبریز از عشق تو می بینم. رایحه ی دلربای حرمت در آستانه ی آن پیچیده است.

ای سبزترین قامت مهربانی!   ذره ای از غبار قدمت را به بهشت برین نمی دهم و لحظه ای بودن در آن حریم ملکوتی را با دنیا معاوضه نمی کنم. صدای نیایش نقاره خانه ات چون طنین آرام بخشی گوش جانم را می نوازد و میهمانان سفره ی رحمتت را یادآور می شود که اینجا آخر دنیاست و هرجا که بروند لاجرم به این خانه بازخواهند گشت.

آهوی رمیده ی دلم ضمانت تو را می جوید. آن را چون پرنده ای به سوی گنبد طلایت راهی می کنم تا شاید مانند کبوتران مجاورت پذیرایش باشی. گلدسته هایت همانند ستاره هایی درخشان خودنمایی می کنند و آغوششان را به سوی ملائکی گشوده اند که هر صبح و شام برای استشمام عطر مزارت و تبرک یافتن از وجودت مشرف می شوند.

زیارت تو با فضیلت تر از زیارت جد غریبت در کربلاست.. حرمت قبله ی حاجات مشتاقان است. میهمان نوازی ات شهره ی همه جاست و دوستدارانت برای آمدن دلشان بی تابی می کند.

مشهد را قطعه ای از بهشت می نامند و هر که این بهشت را زائر گردد جنت اعلی را خود ضامن گشته ای و آتش دوزخ را بر بدن وی حرام. مشهد عرش بی انتهای خداوند و کعبه ی اهل زمین است.

سلام بر تو ای هشتمین نور خدا بر روی زمین.. هزاران بغل شقایق و نسترن نثار قدوم پاکت..

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت22:1توسط محسن |
TES LEVRES

TES LEVRES

j'aime mieux tes lèvres

Que tous mes livres

Car avec tes lèvres

j'en sais plus qu'avec tous mes livres 

J'aime mieux tes lèvres

Que toutes les fleurs

Car tes lèvres sont plus douces

Et plus délicates que toutes les fleurs 

J'aime mieux tes lèvres

Que tous les mots

Car avec tes lèvres

Il n'y a plus besoin de mots

Pour mon amour 17 déc.72 - JPP

لبهايت

لبهايت را بيشتر از تمامي كتاب هايم دوست  مي دارم

چرا كه با لبان تو

بيش از انكه بايد بدانم ، مي دانم.

لبهايت  را بيشتر از تمامي گل ها دوست مي دارم

چرا كه لب هايت لطيف تر و  شكننده تر از تمامي انهاست.

لبهايت  را بيش از تمامي كلمات دوست مي دارم

چرا كه با لبهاي تو

ديگر نيازي به كلمه ها نخواهم داشت.

ژاک پروه

با سپاس از دوست گرامی ام فریبا، برای ترجمه ی این شعر زیبا


+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت1:31توسط محسن |
لبریز از تو

از زمانی که دریافتم تو را ندارم، چشمم در فکر و خیالم جا و قرار گرفته است. آن چشمی که مرا به این سو و آن سو هدایت می کرد، وظایفش را به درستی انجام نمی دهد. اطراف را می بیند اما به واقع نمی بیند زیرا دیگر چیزی را به دل منتقل نمی کند. اگر زیباترین یا ناملایم ترین منظره یا بدترین و بهترین اشکال خلقت یا زیباترین صورت ها را ببیند، همه را به شکل تو درمی آورد. زیرا چنان از تو لبریز است که برای دید بیشتر توانائی ندارد. به این ترتیب فکر باوفای من چشم مرا نارسا و بی وفا می گرداند.


کاش خاطرات ثبت شده به عقب برمی گشت تا لذت با تو بودن را دوباره حس می کردم و فانوس خیال لبریز از تو را رمقی تازه می بخشیدم تا با کورسوی آن، چراغ دل وامانده ام را همچنان روشن نگاه می داشتم. اما دست روزگار بی رحم تر از آن است که شب تاریک انتظارم را به سپیده ی زیبای سحرت سوق دهد.


اگر این دل نوشته را خواندی دستی که آن را نوشته به یاد نیاور زیرا من به قدری تو را دوست دارم که دلم می خواهد در خیال و افکارت از یاد رفته باشم. مبادا اگر به من فکر کنی تو را غمگین سازد.


+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت0:34توسط محسن |
یازده دقیقه
از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم آزاردهنده است. گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچ کس کسی را از دست نمی دهد، زیرا هیچ کس مالک کسی نیست.

این تجربه ی واقعی آزادی است:

داشتن مهم ترین چیزهای عالم، بی آن که صاحب شان باشی.


بخشی ار متن کتاب «یازده دقیقه» نوشته ی «پائولو کوئلیو»


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت12:44توسط محسن |
هوا را از من بگیر، خنده ات را نه

نان را از من بگیر، اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید.

عشق من، خنده ی تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی به ناگاه

خون من بر سنگ فرش خیابان جاری ست،

بخند، زیرا خنده ی تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

خنده ی تو، در پائیز

در کناره ی دریا

موج کف آلوده اش را

باید برفرازد،

و در بهاران، عشق من،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم،

گل آبی، گل سرخٍ

کشورم که مرا می خواند.

بخند بر شب

بر روز، بر ماه،

بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره،

بر این پسربچه ی کم رو

که دوستت دارد،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

پابلو نرودا


+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت10:0توسط محسن |