تبليغاتX
حرف هائی از جنس خودم


حرف هائی از جنس خودم

شب رویایی

اصغر فرهادی عزیز! بهانه ای برای شاد بودن این روزهای من!

چه قدر مانند سایر مردم ایران منتظر این لحظه بودم. سرانجام انتظار به پایان رسید، لحظه ای که تمام ستاره های سینمای جهان، تو  و ایران را تحسین کردند و اشک شوق در دیده گان میلیون ها ایرانی در سراسر دنیا نقش بست و دست های شکرمان  به سوی آبی بی پایان و آن زیبای مطلق و خالق همه ی زیبایی ها افراشته شد.

درود بر تو هم وطن با غیرت و نماینده ی شایسته ی سرزمینم، هنوز شیرینی حرف های پس از دریافت جایزه ی گلدن گلوب در وجود ما موج می زد که بار دیگر پس از دریافت اسکار بهترین فیلم خارجی زبان، آن را به مردم کشورت تقدیم نمودی و به حق آنان را مردمی صلح طلب و به دور از خشونت و جنگ نامیدی.

برادر عزیزم، در راهی که برگزیده ای استوار باش، بدخواهان و کسانی که فیلم محبوبت را در کمال بی انصافی به تازیانه ی نقد می کشند به پیروزی تو رشک می برند و اگر اکنون جای تو با آن ها عوض می شد، این جایزه ها را ناشی از شایستگی های خود می پنداشتند.

در این روزهای ابری آسمان، موج پیروزی های تو و "جدایی نادر از سیمین" مانند خورشیدی بر دل های خسته ی ما تابید و گل لبخند را بر لبان پارسی زبانان گیتی، فارغ از از هر آئینی نشاند.

آقای سینمای ایران! شادباش ایرانیان دنیا را پذیرا باش.

درود بر تو و بر همه ی کسانی که از این افتخار بزرگ طنین شادمانی سر دادند.

بامداد 8 اسفند 1390



+نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت23:36توسط محسن |
سپید

سیاه، سپید، فرقی ندارد

از پستوی واژه گان ام

بر سپیدی کاغذ

جاری می شود

با قلمی که دیگر رنگی ندارد!

مشتری اندیشه های کپک زده ام

فقط اوست

که تیک تاک عقربه ها را

بر دیوار فراموشی

آرامش جاودانه ام ساخت!

با تو هستم..!

دستانت را به من بده

تا با سایش آنها

آتشی در درون بیفروزیم!

زمستان در راه است

وجودم که در ثانیه های خالی از تو

در بند است، می لرزد!

کاش می دانستی

کسی پنجره ی تنهایی ام را

مهمان نیست!


بندر انزلی، 13-11-90

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت23:39توسط محسن |
سهراب

چترها را بايد بست.

زير باران بايد رفت.

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.

دوست را، زير باران بايد ديد.

عشق را، زير باران بايد جست.

زير باران بايد با زن خوابيد.

زير باران بايد بازي كرد.

زير بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت

زندگي تر شدن پي در پي ،

زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

 

رخت ها را بكنيم:

 آب در يك قدمي است.

 

آیا کسی هست که سهراب را نشناسد یا تا کنون شعری از او نخوانده باشد؟ شعر او حاوی فضیلت های انسانی والایی است که او را از سایر شاعران نیمائی پیش از انقلاب متمایز می سازد. به طوری که آثار وی امضای خاص خود را در پایان دارد. سهراب یک اتفاق شگرف در ادبیات این مملکت بود و متاسفانه مانند بسیاری دیگر از شاعران در زمان خود دیده نشد. اما امروزه میلیون ها ایرانی با اشعارش زنده گی می کنند و او را در قلب خود زنده نگاه داشته اند.

 بهانه ی نوشتن از سهراب را باید دل تنگی ام از او عنوان کنم. سال های نوجوانی ام با اشعارش گذشت، زمانی که با صدای بلند می خواندمش و قدم در دنیایی بکر می گذاشتم که دریچه ی چشمانم وادی بی پیرایه ای بود که آن مرد بزرگ مرا رهنمون می ساخت.

 یک بار بیش تر خانه ی ابدی اش را زیارت نکردم اما تاب دل کندن از آن جا را در خود نمی دیدم. انتقادی که به مسئولین آستانه ی مقدسه ی مشهد اردهال کاشان (مدفن سهراب) می توان داشت این است که با توجه به نیت خالص آنان در جهت تعویض سنگ قبر این شخصیت ملی، این کار به نوعی انجام پذیرفت که شایسته ی وی نبود. سنگ سیاه و بدقواره ای که بعضی حتی برای اموات خود نمی گذارند و اصلن قابل مقایسه با 3 سنگ قبلی مزار سهراب نیست، بر آن نصب شد. برای اولین بار شماره تلفن سازنده و حکاک سنگ یک قبر را در آن جا مشاهده کردم. چه تابلوی تبلیغاتی بهتر از مزار سهراب سپهری!!

 آرام گاه او باید در شان نام و آوازه اش باشد. درست است که سهراب به سنگ قبر نیازی ندارد اما وظیفه ی ما چیست؟ این بی حرمتی که ناخواسته به میراث گران بهای خود می کنیم چه نتیجه ای خواهد داشت؟

+نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت0:22توسط محسن |
شرایط

نمی دانم فیلم "شرایط" (Circumstanse) را تماشا کرده اید یا نه؟ فیلم نازلی که اخیرا توسط یک فیلمساز ایرانی الاصل به نام "مریم کشاورز" ساخته شده و در آن بطور عمده از بازیگران تازه کار ایرانی که در کشورهای دیگر سکونت دارند استفاده کرده است. لوکیشن فیلم در کشور لبنان بوده و گاف های بزرگی در آن وجود دارد که حتی مخاطب خارجی آن نیز فکر نمی کند که فیلم، چهره ای از تهران باشد.

ماجرای فیلم به داستان دو دختر می پردازد که تمایلات همجنس گرایانه ای به هم دارند و این مساله تا پایان فیلم به عنوان تم اصلی در بیشتر سکانس ها به وضوح قابل مشاهده است. ترسیم نمائی غیرواقعی از جامعه ی ایران، وجود خفقان و سرکوب در آن و نحوه ی زنده گی خانواده ها و همچنین بیان این مطلب که جوانان ایران صرفا به دنبال مسائل جنسی هستند و این مهمترین دغدغه ی آنان است و در صورت آزادی های افراطی، استفاده از مواد مخدر و آزادی تمایلات جنسی حتی با جنس موافق بسیاری از مشکلات این قشر حل خواهد شد، به عنوان مهم ترین محورهای کارگردان برای روایت داستان است. تمسخر نمادهای مذهبی به شکل واضح و زیرپوستی بارها در فیلم مشاهده می شود و پخش نوای اذان در نماهای خاص جنسی  معنایی غیر از این نمی تواند داشته باشد.

فیلمنامه "شرایط" ضعیف بوده و گسست های زیادی از ابتدا در آن دیده می شود. دیالوگ های فیلم در برخی از صحنه ها بشدت غیرواقعی و مصنوعی بوده و واضح است که اطلاعاتی که عوامل فیلم از ایران دارند مربوط به سال های اول بعد از انقلاب است و مشخص است کارگردانی مبتدی آن را هدایت کرده است. استفاده از الفاظ رکیک و بیان مسائلی که انسان از شنیدن آن شرم دارد، مخاطب را از دیدن فیلم حتی برای یک بار نیز پشیمان می کند. جمله پایانی تیتراژ که می گوید: "آزادی حق یک انسان است" بیان گر پیام اصلی فیلم است که بی بند و باری خاصی که در فیلم ترویج می شود به عنوان حقی است که جوانان ایرانی از آن محرومند.

متاسفانه فیلم "شرایط" به سیاه نمائی از واقعیت های موجود جامعه ی ایران پرداخته و موجب شده منتقدان خارجی فیلم نیز با دیدن آن، ایران را کشوری عقب مانده و تاریک قلمداد کنند.

وقتی این فیلم یا امثال آن در دنیا پخش می شود و چهره ی بدی از ایران به نمایش می گذارد، آیا نباید تلاش امثال "اصغر فرهادی" را ارج نهیم؟ این همه انتقاد به وی برای ساخت فیلم "جدایی نادر از سیمین" چه بازخورد مثبتی برای سینمای ایران دارد؟ آیا اصغر فرهادی از مسئولین جشنواره های مختلف خواهش و التماس کرده که به فیلم وی جایزه بدهند که این گونه او را مورد انتقاد قرار می دهیم که چرا فیلمش فلان جایزه را برده است؟ چرا طوری برخورد می کنیم که ایشان را از این مملکت فراری دهیم؟

باور کنید فرهادی در این آشفته بازار سینمای ایران مانند ستاره ای درخشان است. به طور طبیعی هستند کسانی که فیلم فرهادی را دوست نداشته باشند و این کاملا منطقی بنظر می رسد پس اگر به او انتقادی داریم، حرفی نیست، بیائیم در قالب نقد سازنده به وی ابراز کنیم، اما تخریب ایشان هیچ وجه مثبتی از هر لحاظ نخواهد داشت.

پ ن: هنوز موج خوشحالی برنده شدن فرهادی در گلدن گلوب 2012 فروکش نکرده بود که با دیدن فیلم کوتاه "مکاشفه ها" که به پیش نهاد دوست عزیزی دانلود کردم، شوک بزرگی به من دست داد. هرگز دوست نداشتم صحنه ای را از کسی ببینم که چهره ی معصومش با فیلم "میم مثل مادر" در ذهنم نقش بسته است. به یقین رفتار هرکس به خودش مربوط است اما وقتی کسی را به نام ایران می شناسند بعید است این گونه هنجارشکنی کرده و تابوهای یک فرهنگ غنی را زیرپا بگذارد. کاش "گلشیفته " هرگز برای این نقش 5 ثانیه ای بدن خود را در معرض حراج چشمان دنیا قرار نمی داد. ناراحتی ام از این ماجرا بیش از اندازه ی معمول است.

+نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت10:53توسط محسن |
کتاب الی

"کتاب الی" (The book of Eli)  محصول 2010، فیلمی است ساخته ی برادران هیوز که به موضوع پسا- آخرالزمانی می پردازد. جهان پس از جنگ های بزرگی که مردم مذهب را عامل آن می دانند به نابودی کشیده می شود و فقط عده ای اندک نجات پیدا می کنند و قدم در دنیای جدیدی می نهند که تهیه ی آب و غذا مهمترین چالش آن است. از سوی دیگر پس از جنگ، تمام کتب مقدس آسمانی توسط مردم سوزانده شده و پس از گذشت 30 سال مردم باقی مانده از دنیای قدیم به همراه مردم جدید به حدی رو به انحطاط  و تباهی کشیده شده اند که حتی برای تامین غذای خود، انسان های دیگر را می کشند تا از گوشت آن ها تناول کنند.

در این بین مردی سیه چرده به نام "الی" از دنیای قدیم کتاب مقدسی را با خود آورده که تنها نسخه ی موجود در دنیاست و قصد دارد آن را به غرب انتقال دهد و بر اساس الهاماتی که به وی شده و بیشتر شبیه وحی است هیچ آسیبی وی را تهدید نمی کند تا زمانی که کتاب مقدس را به آن مکان موعود برساند.

نقش "الی" را "دنزل واشینگتن" به نحو خوبی ایفا می کند و با گروهی که قصد دارند کتاب را از وی بربایند می جنگد. جنگ وی از روی نفرت نیست و فقط کسانی را از بین می برد که قصد نابودی یا ربایش کتاب را دارند. کاراکتر "الی" مقدس است و کارهایش را برای رضای خدا انجام می دهد. این انگیزه های الهی و شرافت مندانه اش و همچنین تکرار جملات مقدس و دعا کردن مانند گل های دانه درشت در سراسر فیلم مشهود است.

لوکیشن های فیلم بیابان ها، جاده های متروک، گورستان ماشین های اسقاطی و شهری نیمه خراب است. تعقیب و گریزها گرچه تکراری است اما فیلم نامه ی قوی و مضمون خاص آن و هم چنین بازی خوب واشینگتن رنگ و بوی خاصی به آن بخشیده است.موسیقی متن فیلم با ضرباهنگ آن هماهنگ است اما جلوه های ویژه ی آن چنگی به دل نمی زند.

استفاده ی کارگردانان فیلم از بازیگری سیه چرده و دارای ریش و هم چنین استفاده ی قهرمان داستان از شمشیر در جنگ ها و داشتن چفیه ای که نماد اعراب بوده و رفتن وی به غرب که مفهوم مخالف آن یعنی از شرق آمده است، می تواند معنی خاصی را تداعی کند.

پایان فیلم با قرار گرفتن انجیل کینگ جیمز (انجیلی که بشارت به ظهور پیامبر اسلام را می دهد) در قفسه ای بین تورات و قرآن، از ترتیب نزول این کتب بر پیامبران خبر می دهدو به طور تلویحی حقانیت هر سه را تائید می کند اما با توجه به مضمون فیلم تنها انجیل را نجات دهنده بشریت معرفی می کند و اذعان می دارد که باید این اندیشه های متعالی و الهی توسط افراد صالح و پاک به کار رود نه افراد زورگو و مستبد که دین را بازیچه و دست آویزی برای قدرت و سیطره ی بیشتر و رسیدن به افکار پست خود قرار دهند.

مضمون فیلم آن است که مذهب و کلام خدا تنها عامل آرامش و برون رفت بشریت از مشکلات اسف بار است. پرداختن به این مساله ی خاص، آن هم در سینمای هالیوود شهامت زیادی می خواهد، از این رو کار برادران هیوز در خور تحسین است. کاش وطنی ها هم کمی یاد بگیرند و همه ی آرمان ها و ارزش ها را برای فتح گیشه قربانی نکنند.

لینک فیلم در IMDB

+نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت0:49توسط محسن |
نامعلوم

بلم سنگی خیال را تاب شکیبائی نیست و گاه آن قدر سراسیمه می گردد که در بروز خارجی اش جای مبتدا و خبر را به آسانی گم می کند. البته همیشه این جا به جائی بد نیست. مهم آن است که برای خبری مجهول، فاعلی معلوم نتراشد.

 هم چنین برای ضمیر سوم شخص مفرد نقشی نسازد که حتی روح وی نیز از آن بی خبر است. تصورات ما از شخصیت انسان ها همیشه الزامن درست نیست و ماهیت آن حتمن نباید در بیرون تحقق خارجی داشته و جامه ی واقعیت بر تن کند. پیش می آید که تطابق وجود ذهنی با وجود خارجی امکان پذیر نباشد و این امر ناقض هیچ کدام از عواطف بشری و انسانی نیست و اگر از آن به بهترین وجه استفاده گردد پیامد های شگرفی در بردارد.

 همین تصورات ذهنی است که عالی ترین هنرهای انسانی و زیباترین ساخته های بشری را رقم می زند.

 *پ ن: پس از نبودنی چند، دوباره گاه آمدن م با تراوشات ناملموس ذهنی ام قرین گشت.

+نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت1:18توسط محسن |
روزنوشت

کاروان میهمان سرزمین کربلا را نه راه عبور است و نه بازگشت. محکوم اند به ماندن و شهادت..

کم کم سپاه کفر آب را بر آنان می بندد، آبی را که حضرت دوست کابین مادرشان قرار داده بود و به زودی عطش سراغ جسم خاکی شان می آید و بی قراری و اضطراب جای لبخند زیبای کودکان را می گیرد.

از فردا روزی ست که غیرت عباس بن علی(ع) وی را به سوی شریعه ی فرات ره سپار می سازد تا پاسخی باشد بر نگاه های نگران اهل حرم. اگر مکان خیمه گاه کاروان حسینی را در کربلا دیده باشید می دانید مسافت آن تا نهر علقمه بسیار زیاد است اما آیا کسی هست که یارای مقابله ی مردانه در برابر شیربچه ی ام البنین را داشته باشد؟ مگر ظهر عاشورا با نامردی... .

امشب یعنی هفتم محرم را شب علی اصغر (ع) می نامند. آخرین سرباز حسین(ع)، که با گریه اش به ندای هل من ناصر ینصرنی پدر لبیک گفت و عاقبت بر سینه ی وی آرام گرفت. نوزاد کوچکی که با دستان مبارکش گره های بزرگ را باز می کند و نزد خداوند، اعتباری بی اندازه دارد.

نوشتن از این آقازاده آسان نیست، قلمم تاب ادامه ندارد وگرنه هزاران دفتر در این باب قلیل خواهد بود.

شب هفتم محرم- 90/9/11

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت0:57توسط محسن |
میلاد

ناگهان

         عشق

               آفتاب وار

                       نقاب برافکند.

و بام و در

              به صورت تجلی

                              در آکند،

شعشعه ی آذرخش وار

                        فرو کاست

و انسان

برخاست.


*شعر نوی فوق، کاری ست ارزش مند از استاد بزرگ شعر معاصر این سرزمین، احمد شاملو و از دفتر "در آستانه" انتخاب گردیده است. انتشار این پست به مناسبت زادروز کسی ست که آشنائی ام با شاملو را مدیون راه نمائی دل سوزانه ی ایشان هستم.

دوست بزرگ وارم!

نمی دانم این پست را می بینی یا خیر، اما بدان قدردان همه ی آموخته هائی که به من ارزانی داشته ای خواهم بود. زادروزت را صمیمانه شادباش می گویم.


+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت15:54توسط محسن |
بدون عنوان

چه قدر بدم می آید از انسان هایی که غرور و خودپرستی را شیوه ی زیست خود قرار داده اند و این گونه می پندارند که فقط فکر ایشان درست بوده و بقیه باید بروند هوا خوری. البته واژه ی دیگری در ذهن می چرخید که مورد سانسور منطق قرار گرفت. نوع بدتر این افراد دسته ای هستند که برای اثبات بافته های ذهنی خود به قرآن و احادیث متوسل می شوند و با چوب تکفیر کسانی را می رانند که شهری بر روی اعتبارشان قسم می خورند.

جهل مرکب این مدعیان دین، بی اخلاقی را به آن جا می رساند که خود را با معصوم مقایسه کرده و مخالفین عقیده ی خود را عبدالله بن عمر و ابن ملجم می پندارند و هدف از تفسیر به رای کلام خدا را انذار جلوه می دهند. کاش خود می دانستند که نمی دانند و بیش از این خود را در آتش جهل و گم راهی نسوزانند. افسوس که نمی دانند هر کلام اینان که به زعم خود روشنگری ست، آتشی ست که دودمان خودشان را فرا می گیرد.

کاش اینان می دانستند عده ای که زیر بیرق شان قد علم کرده اند نیز قربانی مطامع جاهل مآبانه شان می گردند و ممکن است زمانی به خود آیند که نتوان زمان از دست رفته را به جای اول بازگرداند.  جز دعا برای متنبه شدن و بیداری ایشان کاری از دست ما ساخته نیست.

جهت اطلاع مخاطبین محترم عرض می کنم این پست مخاطب خاص دارد و به هیچ وجه سیاسی نیست. به نقل از بزرگواری امیدوارم کلام حقیر ضمیر مخاطب خود را بیابد.

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت0:24توسط محسن |
حج ناتمام
اگر گوش جان را بر زمین گذاری صدای کاروانی را خواهی شنید که حج واجب را ناتمام رها کرده اند و برای انجام ماموریتی بزرگ رو به سوی تو می آیند. به سوی تو که قرن ها پس از آن مقصود و مراد حرکت آنان هستی.

اگر کمی دقت کنی صدای مادری را خواهی شنید که کودک شش ماهه اش را در آغوش کشیده است و لبخندش کاروان را غرق شادی می کند.

کمی آن سو تر کودکانی را می بینی که دوشادوش هم مشغول بازی اند. کسی از اتفاقی که به زودی رخ خواهد داد خبر ندارد جز کسی که تمام هستی اش را در کف دست به قربان گاه عشق می برد.

آزمون سختی ست که خداوند فقط حسین بن علی (ع) را شایسته ی آن می داند و می توان آن را سخت ترین واقعه ی بشری قلمداد کرد. تابلوی زیبایی از عشق که خدا با کبریایی اش خلق کرده است.

آری! عباس نیز هست و آب در دل کسی تکان نمی خورد. صحبت از آب شد، از آن چیزی نمی گویم، فقط همین را می دانم که فرات با همه ی عظمتش که خود به چشم دیده ام، نه چرا فقط فرات، هر آبی که در سطح زمین یافت می شود تا ابد شرمنده ی حسین و عباسش خواهد بود.

خیلی سخت است از حادثه ای قلم زد که تاریخ بشریت را تحت تاثیر خود قرار داده و الگوی آزادگان دنیاست.

حرف از محرم بسیار در دلم مانده، تا شروع آن زمان باقی ست. نمی دانم چگونه آن را بر سپیدی کاغذ جاری کنم؟ جریانی که تا همیشه ی تاریخ بر قلب های مومنین جاری و ساری ست و حرارتی بر آن می تابد که تا ابد روی سردی را حس نخواهد کرد.


+نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت12:3توسط محسن |
چه؟
پرسش های "تو که هستی؟" و "من کی هستم؟" پاسخ های آسانی دارد. هر شخصی که در برابر این پرسش قرار می گیرد، یا از خود می پرسد، شرحی از زندگی اش می دهد و خود را به دیگران معرفی می کند. پرسشی که پاسخی به این آسانی ندارد چنین مطرح می شود، "من چه هستم؟" نه "کی هستم؟"، بلکه "چه" هستم. هرکس این پرسش را از خود بکند با صفحه ای سفید روبه رو می شود و بدتر از همه این که حتی کلمه ای نمی تواند بر آن بنویسد.

.

.

.

متن بالا یادداشت ژوزه ساراماگو به تاریخ 26 ژانویه 2009 در وبلاگ شخصی اش می باشد. مجموعه ی این یادداشت ها در کتابی به نام "یادداشت ها" توسط "نیکو نشر" به زیور طبع آراسته گردیده است. جلد کتاب به شکل استادانه ای طراحی گردیده و در نگاه اول مخاطب را جذب می کند. ساراماگو این یادداشت ها را زمانی نوشته است که در سنین هشتاد و شش هفت سالگی اش به سر می برد. به نقاط مختلف جهان سفر کرده و برنده ی جایزه ادبی نوبل نیز گردیده بود. این کتاب را می توان به نوعی زنده گی خودنوشت وی نیز محسوب کرد. چون در آن از هر دری نوشته است، از موضوعات سیاسی و اجتماعی، هنری و تاریخی و حتی روزمره گی هایش را در آن به شیوه ای بسیار ساده و دوست داشتنی به تصویر کشیده است.

پ ن: آشنائی ام با ساراماگو را مدیون دوست بسیار خوبی هستم که مدتی ست دیگر در دنیای مجازی نمی نویسد. رفیق! یادت هست پستی را که در غم مرگ ساراماگو نوشته بودی؟ و اولین پیش نهادت به من برای مطالعه ی آثار او، "کوری" بود. می دانی چه قدر نوشته هایت را دوست دارم، پس زودتر برگرد.

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت15:32توسط محسن |
توماس ترانسترومر

توماس ترانسترومر شاعر و مترجم سوئدی برنده ی جایزه ی ادبی نوبل 2011 گردید. ایشان در سال 1931 در سوئد متولد شد و از وی تا کنون در ایران فقط یک مجموعه ی شعر با نام مجمع الجزایر رویا با ترجمه ی مرتضی ثقفیان منتشر شده است که با اقبال چندانی مواجه نگشت. شاید دلیل آن این است که بیشتر آثار ایشان در وصف طبیعت و زیبائی های آن سروده شده و دوست داران این گونه شعر در کشور ما اندک می باشند. البته این برداشت کاملن شخصی بوده و شاید نظر مخالف نیز وجود داشته باشد.  به همین بهانه شعری از این مجموعه به نام "از ژوئیه 90" را با هم می خوانیم.


خاک سپاری بود

و من احساس می کردم که مرده

فکرهای مرا می خواند از خودم بهتر.

موسیقی خاموش شد، پرندگان خواندند.

گودال بیرون در کشاکش آفتاب

صدای دوست من

در پس دقیقه ها سکنا داشت.

به سوی خانه رانده شدم.

برملا شدن از درخشش روز تابستان

از باران و از سکون

برملا شدن از ماه.


پ ن: این روزهای من با ژوزه ساراماگوی نازنین سپری می شود... روحش شاد.


+نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت7:35توسط محسن |
داماش را دریابید
شهر رشت از زمان قدیم دارای دو تیم فوتبال بود که رقابت شدیدی بین آن ها وجود داشت، یکی استقلال و دیگری سپیدرود. هر دو تیم مردمی بوده و در لیگ های استانی و منطقه ای حضور فعالی داشتند. سپیدرود از بدو فعالیتش به شکل مردمی اداره شد و در سال های اخیر به مدت سه سال در اختیار سپاه بود اما در حال حاضر با وجود حضور در دسته ی دوم لیگ باشگاه های کشور، هم چنان با کمبود بودجه و تامین هزینه های جاری روبروست اما مقاوم روی پای خود ایستاده است.

تیم دیگر این شهر استقلال بود که طی این سال ها دست خوش تغییرات فراوانی گشته است. اواخر دهه ی هفتاد برای مدتی شهرداری رشت اداره ی این تیم را برعهده گرفت و سپس در سال 81 به طور رسمی به کارخانه ی شیر پگاه گیلان منتقل شد. در دهه ی اخیر این تیم محبوب شهر رشت چندین بار در لیگ برتر حضور داشته و گاهی هم به دسته ی پائین تر سقوط کرده است. با خرید این باشگاه توسط شرکت سرمایه گذاری امیرمنصور آریا(خسروی)، نام آن به داماش تغییر یافت. با آمدن امیر عابدینی، که نامش با فوتبال این مملکت گره خورده و مردم خاطرات شیرینی از زمان تصدی ایشان بر فدراسیون فوتبال و تیم پرسپولیس دارند، موجی از خوش حالی مردم گیلان را فرا گرفت. این تیم با حضور این مدیر پر تلاش از دسته ی اول به لیگ برتر صعود کرد و داماش به سمبل فوتبال رشت تبدیل شد.

اما این پایان ماجرا نبود. پس از انتشار خبر اختلاس بزرگ و بی سابقه ی 3 هزار میلیارد تومانی در شبکه ی بانکی کشور و معرفی متهم ردیف اول آن یعنی امیر منصور آریا روند اداره ی تیم داماش وارد فاز جدیدی شد. مرحله ای که حتی می توان آن را بحران نامید. چون با دستگیری ایشان که به نوعی مالک باشگاه داماش نیز محسوب می گردند و بسته شدن تمام حساب های شرکت و توقیف همه ی اموال مربوط به وی، در عمل اداره تیم های ورزشی مجموعه ی داماش با مشکلات جدی مواجه شد. بر اساس اخبار موثق تیم های والیبال و بسکتبال تعطیل شده و تیم فوتبال نیز برای تهیه ی نیازهای اولیه از قبیل هتل، بلیط هواپیما و غیره با مشکلات جدی روبروست.

نکته ی حائز اهمیت این جاست، مردم رشت که با انگیزه ی فراوانی هوادار تیم شهرشان هستند، اکنون به شدت نگران هستند که بازیکنان این تیم که استرس زیادی بر آنان وارد شده است چگونه می توانند با وضع موجود با کیفیت بالا به فعالیت خود ادامه دهند و آیا می توانند مانند قبل مایه ی خوش حالی هواداران پرشور خود باشند؟

از مسئولین استان عاجزانه درخواست می کنیم نگاه ویژه ای به این تیم مردمی که عده ی زیادی به آن علاقه دارند، داشته باشند و به طور موقت کمک هائی را در اختیار آنان قرار دهند.

اما کلامی با امیر عابدینی مدیر عامل کاردان داماش، برادر عزیز شما روزهای سخت تر از این را در تیم ملی و پرسپولیس گذرانده اید و شاید مشکلات فعلی داماش در مقابل آن مشکلات بسیار کوچک باشد و حداقل حافظه ی تاریخی ما این را گواهی می دهد لذا درست است که حساب های مجموعه ی داماش توقیف شده اما حساب شخصی شما را که نبسته اند، مرحمت کرده و هواداران را از نگرانی رها کنید.

به امید روزهای بهتر همراه خبرهای خوش برای تیم محبوب شهرمان یعنی داماش.

90/7/26     

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت16:59توسط محسن |
سیب
سیب سرخ نگاهت

     در هزارتوی خاطره ها

            به بندم می کشد.

پشت پرچین دلم

     با تو

            وصل را زمزمه می کنم.

نگاهم کن!

            هوس سیب کرده ام..!


مشهد- 90/7/12

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت1:22توسط محسن |
سفرنامه ی عراق - 4

شب است که وارد بغداد می شویم. نامی که از کودکی در ذهنمان با نام صدام گره خورده و یادآور تلخ ترین جنایت هائی ست که ارتش عراق بر ملت مظلوم ایران روا داشته است. شب را در هتل السدیر واقع در منطقه ی الکراده گذراندیم. این هتل در بین هتل هائی که در طول مسافرت جهت اسکان ما پیش بینی شده بود وضعیت مناسب تری داشت. پس از اقامه ی نماز صبح بی درنگ به سوی کاظمین که امروزه چسبیده به بغداد و به صورت یکی از محله های آن درآمده است حرکت کردیم. کاظمین یا به قول عرب ها کاظمیه در شمال شهر بغداد قرار گرفته و برای رسیدن به آن منطقه از مرکز شهر عبور کردیم. شهری زیبا و بزرگ که حضور نظامیان چهره ی خشنی به آن بخشیده اما رودخانه ی دجله چون نگینی بر بستر آن می درخشد و مناظر چشم نوازی را خلق نموده است.

به کاظمیه می رسیم. دو گنبد طلائی و نورانی از دور در مسیر دید ما قرار می گیرد. از کنار دجله می گذریم و به محل پارک وسایل نقلیه می رسیم. پس از گذر از کوچه های باریک که عمدتا پر از زباله بوده و دستفروشان مشغول کسب و کارند، قدم در صحن جدید صاحب الزمان(عج) می نهیم و پس از تجدید وضو از باب المراد داخل صحن مطهر می شویم. این جا بوی امام رضا(ع) را به راحتی استشمام می کنی. حرم حال و هوای صحن انقلاب یا صحن جمهوری حرم رضوی را دارد. برای اولین بار در اماکن مقدسه و حرم های عراق کبوتران را مشاهده می کنیم که دور دو گنبد زیبا به پرواز در آمده اند. از این رو نیز شباهت عجیبی به حرم امام هشتم(ع) دارد. این جا مزار امام موسی کاظم(ع) و امام جواد(ع) است که هر دو وجود مبارک در یک ضریح آرمیده اند. لقب هردو بزرگوار باب الحوائج است و شیعیان برای حاجات دنیوی خود دست به دامان ایشان می شوند.

پس از توسل، نیت کردیم نائب الزیاره ی حضرت فاطمه ی معصومه(س) و امام رضا(ع) برای زیارت پدر بزرگوارشان و میوه ی دل آفتاب هشتم یعنی جوادالائمه (ع) باشیم. با قدم هائی آهسته و با دلی سرشار از خضوع و ادب وارد روضه ی منوره می گردیم. داخل حرم مانند بیرون آن بسیار زیباست و هنر و دین با تلاقی هم، عشق و شور به اهل بیت (علیهم السلام) را مانند تابلوی گران سنگی به تصویر کشیده اند. دست های خالی خود را چون سائلین به سمت دروازه ی حاجات دراز کرده ایم. امید داریم توشه ای هرچند اندک در کاسه مان ریخته شود. گرچه آن بزرگواران خاندان سخاوتند و گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟

چون پروانه بال و پر آلوده به دنیای خود را بر شبکه های منور ضریح متبرک کردیم و قطرات اشکمان را بر روی آن به یادگار گذاردیم، باشد روزی که هیچ فریادرسی وجود ندارد به دادمان برسند. نماز زیارت دو امام معصوم را اقامه کردیم و به دلیل ضیق وقت پس از زیارت شیخ مفید که از بزرگان علمای شیعه می باشد از روضه خارج شدیم. مزار خواجه نصیرالدین طوسی در سمت زنانه قرار داشت که از دور برای ایشان فاتحه ای به رسم ادب نثار کردیم. مزار سید رضی، گردآورنده ی نهج البلاغه و برادر بزرگوارش سید مرتضی که از بزرگان می باشند در بیرون حرم قرار دارد که از فیض زیارت حضوری ایشان محروم شدیم.

با دل تنگی فراوان با امامین شریفین وداع کرده و عهد کردیم از طرف ایشان نائب الزیاره ی امام رضا(ع) باشیم. کاظمین آخرین مکان مقدسی است که در عراق زیارت می کنیم. به راستی چه قدر زود سپری شد. به چشم بر هم زدنی این فرصت از دست رفت. افسوس و حسرت روزهای گذشته غمی را بر دل انسان مسلط می کند. البته چیزی که مایه ی خوش حالی و آرامش زائرین می باشد اینست که یقین دارند خداوند گناهانشان را مورد عفو قرار داده و مانند کودکی که تازه متولد شده راهی وطن خود می شوند.

بی درنگ سوار اتوبوس ها شده و راهی مرز خسروی و خاک مقدس ایران عزیز گشتیم.

            کاظمین - 90/7/5


پ ن: زادروز امام خوبی ها، حضرت رضا علیه السلام را به دوستان عزیزم شادباش می گویم.



+نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت0:17توسط محسن |
سفرنامه ی عراق - 3
اگر به نقشه ی عراق و تقسیم بندی آن از نظر شیعه یا سنی بودن نگاهی بیندازید خواهید دانست هرچه از مرکز عراق به سمت شمال آن حرکت می کنید، مناطق کاملن سنی نشین و خالی از شیعیان است. استان "صلاح الدین" نیز این گونه است. این استان با مرکزیت "تکریت"، زادگاه حاکم سابق معدوم عراق یعنی صدام حسین است و امروزه هواداران وی بر قبرش زیارت گاه باشکوهی ساخته اند.

سامرا از شهرهای استان صلاح الدین و از مهم ترین شهرهای مذهبی شیعیان جهان است. به ورودی شهر می رسیم. دریاچه های کوچکی در مدخل شهر وجود دارند که زیبایی آن چشم ها را می نوازد. تفتیش زائرین و حلقه های امنیتی شدیدتر از سایر اماکن زیارتی عراق است و حتی اجازه نمی دهند خودکار نیز به همراه داشته باشید. وارد صحن مطهر می شویم. کوهی از خاک در مقابل دیده گان مان قرار گرفته است. آری! اینجا حرم امام هادی(ع) و امام حسن عسگری(ع) است که در سال 2008 میلادی با 2 تن مواد منفجره با خاک یکسان گردید و موجبات حزن و اندوه شیعیان را فراهم ساخت. تل خاک ورودی حرم مربوط به این حادثه ی غم بار است. این جا زادگاه و محل غیبت آخرین ذخیره ی خدا بر زمین، موعود امت ها و امام زمان(عج) ماست. جائی که هر از گاهی توفیق زیارتش نصیب زائرین عتبات می شود و ما سجده ی شکر به جای می آوریم بابت این نعمت بزرگ.

با همت شیعیان و نذوراتی که تقدیم می کنند حرم در حال بازسازی و مرمت است. پس از توسل و اذن دخول، وارد روضه ی منوره شدیم. این جا اثری از ضریح نمی بینید. پس از حادثه ی بمب گذاری هنوز ضریح جدید نصب نگردیده و با تخته هائی که با پارچه پوشانیده شده و مشبک هائی که بر جدار آن ایجاد کرده اند، قبور مبارک را محاط نموده اند. کنار قبر امام هادی(ع) و امام حسن عسگری(ع) دو قبر دیگر نیز وجود دارد. یکی متعلق است به حکیمه خاتون دختر امام جواد(ع) که مقام والائی نزد اهلبیت (ع) داشته اند و دیگری متعلق است به حضرت نرجس خاتون، مادر مکرمه ی امام زمان(عج)، زنی که لایق حمل برترین مخلوقات خدا گردید، درود خدا بر ایشان باد.

اینجا عجیب بوی مهدی(عج) می دهد. مزار پدر و مادر بزرگوارشان از یک سو و سرداب غیبت ایشان از سوی دیگر تداعی کننده حس غریب و غم غربتی ست که دل هر شیعه ی معتقدی را تنگ می کند. وقتی در صحن قدم می زنی و نگاهت به خدام حرم می افتد و می دانی که آنان نیز مانند اهالی این استان شیعه نیستند و وقتی چشمانت در خرابی های حاصل از بمب گذاری گره می خورد و به این فکر می کنی که چطور 2هزار کیلوگرم ماده ی منفجره را در حرم جاسازی کرده اند، بیش تر ناراحت خواهی شد. گوئی در پادگانی قدم گذاشته ای  که امامان مدفون در حرم، در آن حبس بوده اند.

پس از زیارت سرداب مقدس و اقامه ی نماز جماعت ظهر، با دلی حزن آلود، با امامین عسگریین(ع) وداع می کنیم. شیعه تا زمانی که اینجا را ندیده است یک غم دارد. اما پس از دیدن، هزار غم احاطه ات خواهد کرد.

در قسمت شمال شرقی حرمین شریفین، مسجد بزرگ سامرا و برج زیبای ملویه قرار دارد که از بناهای تاریخی و میراث جهانی یونسکو در عراق است. این برج بنا به دستور متوکل عباسی ساخته شده و بیش از هزار سال قدمت دارد. متاسفانه در حمله ی نیروهای آمریکائی به عراق از آن به عنوان برج دیده بانی استفاده می شد و خسارات جدی به آن وارد گردید. افسوس که اجازه ی حمل دوربین نداشتیم اما لینک تصویر آن را در ذیل پست تقدیم خواهم نمود.

به وسیله ی موتورهای کرایه ای تا نزدیکی اتوبوسمان رفتیم و متوجه شدیم با خرابی مواجه گشته است. با یک اتوبوس دیگر که از بس قدیمی بود با دیدنش خنده مان گرفت به سمت بغداد حرکت کردیم.

* تصاویر مربوط به تخریب حرمین سامرا

*تصاویر مربوط به برج ملویه 1 و 2

     سامرا - 90/7/4

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت0:18توسط محسن |
سفرنامه ی عراق - 2
پس از عبور از استان نجف وارد استان بابل و مرکز آن شهر "حله" شدیم. این استان خاستگاه قدیمی ترین تمدن های بشری و محل یکی از عجایب هفت گانه ی دنیای قدیم یعنی باغ های معلق بابل است و امروزه اثری از آن دیده نمی شود. پس ازعبور از حله به محلی رسیدیم که آن را مسیب می نامند و مزار طفلان غریب حضرت مسلم است که پس از واقعه ی عاشورا به طرز وحشیانه ای به شهادت رسیدند. مسیر راه پر است از نخل های خرما که جزء لاینفک این سرزمین بوده و زیبائی خاصی به آن بخشیده است. البته حضور نظامیان و ادوات نظامی آنان در فاصله های کم نیز دیدنی ست و بیان گر عدم وجود امنیت در این کشور جنگ زده است.

سپس وارد استان کربلا شدیم، ضربان قلب مان به شماره می افتد.. گوئی به دیدار خدا می رویم. گرمای عجیبی تن ها را فرا گرفته و ما را می سوزاند. هر چه به شهر کربلا نزدیک می شویم احساس عجیبی به انسان دست می دهد که از وصفش عاجزم. فقط آنانی که این مسیر را تجربه کرده اند می دانند چه می گویم..!

هتل محل اقامت مان را شارع شهدا یعنی دقیقن پشت حرم سیدالشهداء اعلام کرده اند که پس از پیاده شدن از اتوبوس دیده گان مان به گنبد نورانی حضرت منور شد. باورم نمی شود آرزوی چندین ساله ام به واقعیت مبدل شده و چشم هایم این لیاقت را یافتند تا بیننده ی زیباترین جلوه ی عشق الهی باشند. با طمانینه قدم برمی داریم، جلوتر می رویم.. گنبد زیبای دیگری با عظمت و شکوه تمام خودنمائی می کند. آری! آنجا حرم عباس است، پسر شیر خدا، علم دار کربلا و قمر بنی هاشم. کسی که تمام شهدا به مقام او نزد پروردگار رشک می برند.

به خیابانی می رسیم که دو طرف آن را نخل های خرما آذین بسته اند. بین الحرمین است و فاصله ایست که حرم سیدالشهدا(ع) با حرم عباس(ع) دارد و طول آن بر اساس نقشه های ماهواره ای برابر است با فاصله ی صفا و مروه در مکه ی مکرمه یعنی 377 متر. ادب حکم می کند ابتدا به پابوسی حسین(ع) برویم. می دانیم فرشته گان مقرب خدا به استقبال ما آمده اند و هنگام بازگشت نیز ما را مشایعت می کنند. پس از اذن دخول به حائر حسینی وارد می شویم، درگاه را می بوسیم و پس از توسل به سمت ضریح حرکت می کنیم. ابتدا یاران باوفای اباعبدالله (ع) و سپس حبیب بن مظاهر را زیارت می کنیم. ایشان نیز از اصحاب آقا در عاشورا و از صحابی بودند که در کنار حضرت علی (ع) نیز جنگیدند و به خاطر احترام به ایشان، در ضریح جداگانه ای دفن شده اند. کاسه ی گدائی ام را در دست گرفته و روبروی ضریح امام حسین علیه السلام قرار می گیرم. از بهت و حیرت زبانم بند آمده است.. اشک امان نمی دهد. در روایت آمده است که وقتی به زیارت حسین(ع) می روی زود برگرد چون به واقع نمی توان حق زیارت ایشان را ادا کرد. پس از زیارت ابراهیم مجاب و قتل گاه از حرم خارج شدیم.

بین الحرمین را طی می کنیم، به آستانه ی عتبه ی عباسیه می رسیم. حال و هوای خاصی در این جا حکم فرماست. اگر کمی دقت کنیم صدای کودکانی را می شنویم که در انتظار عباسند تا با مشک آب به سویشان بازگردد. هرجای صحن را بنگری آب برای نوشیدن گذاشته اند.

با دلی خاضع و دنیایی از ادب به زیارت سلطان ادب و وفا می رویم.. کسی که خود را وقف حسین(ع) کرد. شیرمردی که ذخیره ی عاشورا بود و با جوان مردی خود فرات را تا ابد شرمنده ی خود و اربابش حسین(ع) کرد. عراقی ها به عباس(ع) احترام خاصی می گذارند و همه با ادب نزد ایشان شرف یاب می شوند.

گاهی حرم آن قدر خلوت است که می توان یک ساعت کنار ضریح نشست و عقده ی دل وا کرد. پس از وقوف طولانی در حرم و بیان حاجات دنیوی و دعا برای خانواده و دوستان، از آن جا خارج شدیم. از زیارت تل زینبیه و خیمه گاه اصحاب اباعبدالله (ع) در روز عاشورا نیز بهره بردیم. قدم به قدم این شهر مقدس و آمیخته با معنویتی ست که مانند آن را در هیچ جا نمی توان یافت. پس از سه روز که توفیق تشرف داشتیم با دلی شکسته کربلا را به مقصد سامرا ترک کردیم. آن جا که هستی نمی دانی و نمی فهمی کجا قرار گرفته ای.. وقتی به وطن عزیمت می کنی به خود می آئی و سوز و گداز عجیبی از فراق تو را احاطه می کند.

مانند پست قبل یادآور می شوم یادداشت های من از سفر به این شهر خیلی بیش از این است اما افسوس که نمی توان همه را در این قالب مجمل گنجاند.


                کربلاء مقدسه - 90/7/3


پ ن: به دلیل همان دل تنگی که بدان اشاره کردم، فردا سفر یک روزه ای به مشهدالرضا (ع) خواهم داشت. ادامه ی این سفرنامه یعنی سامرا و کاظمین، پس از بازگشت تقدیم خواهد شد.

                

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت16:7توسط محسن |
سفرنامه ی عراق - 1

سلام

نمی دانم از کجا شروع کنم و از چه بنویسم تا بازگوی حس غریبم در سرزمین نفت و خرما، سرزمینی که به واسطه ی قرار گرفتن ابدان مطهر برترین مخلوقات خداوند آبرو و اعتباری بیش از سایر نقاط زمین یافت، باشد.

پس از معطلی 8 ساعته در مرز مهران وارد استان "واسط" عراق شدیم و پس از عبور از استان "بابل"  قدم در استان "نجف" گذاشتیم. سرزمینی که نامش با کسی گره خورده است که تمام انبیای الهی به احترام وی در آن نماز گزارده اند و اماکن مقدس و نگینی را در خود جای داده است که در بیان فضائلش هیچ کس جز خدا و پیامبر و اهل بیت پاکش شایسته ی بازگو کردن نیست.

شب است که به ورودی نجف رسیده ایم. اشک های دیده گان بی اختیار جاری می شود و نیاز به التماس از چشمان نیست. سایر هم راهان نیز کم و بیش از این قاعده مستثنا نیستند. صبح به طور دسته جمعی عازم حرم ملکوتی امیرالمومنین، علی بن ابیطالب (ع) شدیم و با هر قدمی که برمی داشتیم گوئی قلب ها را در دست خود گرفته ایم. هنوز باورمان نمی شود توفیق زیارت کسی را پیدا کرده ایم که خداوند در کلام خود به عناوین مختلف ایشان را مورد تقدیر قرار داده و در ذکر فضائلش کتاب های زیادی به رشته ی تحریر در آمده است. زبان از وصف احساسی که هنگام دیدن گنبد زرین و صحن و سرای باصفای حضرت و ابهت عجیبی که هنگام زیارت مرقد مبارکشان به انسان دست می دهد، قاصر و ناتوان است. مزار مطهر حضرت آدم ابوالبشر و حضرت نوح (ع) نیز در جوار مزار حضرت علی (ع) قرار دارد.

شاید بیان این حرف باور کردنی نباشد اما در حرم علوی جرات به زبان آوردن حاجات دنیوی را نداشتم اما دعاگوی دوستان عزیزم و کسانی که از من خواستند تا برایشان دعا کنم، بودم. با توجه به کتابچه ی راهنمائی که در اختیار داشتم علمای مدفون در حرم را زیارت و به رسم ادب فاتحه ای نثار روحشان کردم. کسانی که سال ها زعامت شیعیان دنیا را بر عهده داشته و هرکدام زحمات فراوانی در پیش برد و توسعه ی مکتب حقه ی تشیع متحمل گشته اند.

عصر راهی شهر کوفه که در نزدیکی نجف قرار دارد شدیم. شهری که یادآور تلخ ترین دوران و زجرآورترین حوادثی ست که بر اهل بیت علیهم السلام رخ داده است. اگر گوش شنوائی داشتیم صدای هلهله ی نامردان و پیمان شکنانی را می شنیدیم که پس از ورود کاروان اسرای عاشورا و سرهای مطهری که بر نیزه آرام گرفته اند، طبل رسوائی و نفرین فرشته گان را بر خود به صدا در آوردند. پس از زیارت مزار میثم تمار وارد مسجد کوفه شدیم، مسجدی که در آیینه ی روایات جزء سه مسجد برتر اسلام می باشد و نماز مسافر در آن جا کامل است. مکانی که مرکز خلافت امیرالمومنین(ع) و محل عبادت و قضاوت و هم چنین محل ضربت خوردن ایشان توسط ابن ملجم ملعون بود و از شکوه و عظمت خاصی برخوردار است. اعمال خاصی به احترام این مسجد پیش بینی گردیده که موفق به انجام آن شدیم و پس از توسل، مزار حضرت مسلم بن عقیل و جناب مختار و جناب هانی بن عروه را زیارت کردیم و با یک دنیا دل تنگی از آن خارج شدیم.

صبح روز بعد راهی مسجد سهله شدیم. این مسجد پس از مسجد کوفه از شریف ترین مساجد به شمار می رود و آن طور که از احادیث معتبر برمی آید محل زندگی آخرین ذخیره ی الهی بر روی زمین، موعود امت ها، حضرت صاحب الامر(عج) پس از ظهور در آن خواهد بود. سپس به زیارت مرقد کمیل بن زیاد و مسجد حنانه که در آن نزدیکی قرار داشت رفتیم. عصر همان روز عازم قبرستان وادی السلام شدیم. قبرستانی به قدمت تاریخ که دو پیامبر بزرگ خدا یعنی حضرت هود و حضرت صالح علیهم السلام و هم چنین علمای بزرگی چون آیت الله قاضی، بزرگ مرد اخلاق و عرفان را در خود جای داده است. بنا بر حدیثی که از امام صادق (ع) روایت گردیده این قبرستان محل محشور شدن ارواح مومنین در برزخ یا همان بهشت برزخی است.

صبح روز بعد پس از زیارت وداع در حرم مولای غریبمان راهی کربلا شدیم که در پست بعدی تقدیم خواهم کرد. البته یادداشت های من درباره ی نجف بیش از یک پست است که بیان آن شاید از حوصله ی مخاطب خارج باشد.

      نجف اشرف - 90/7/1

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت0:0توسط محسن |
واقعی است..باور کنید!

گاهی انسان چیزهایی را می شنود که عجیب بر دلش سنگینی می کند و در صدد است جایی، چیزی بنویسد تا آرام شود. ماجرایی را که نقل می کنم کاملن واقعی بوده و در کشور ما اتفاق می افتد. کشوری که بعضی از ما بهتران معتقدند دیگر در آن مسکینی وجود ندارد که شب را گرسنه سر بر بالین نهد.

در شهرمن، شهر باران های نقره ای، در یکی از محلات نسبتن ضعیف، دو خانه ی هم جوار وجود دارند، خانه ی اول با وضعیت مالی و معیشتی خیلی خوب که بریز و بپاش بسیار زیادی دارند و هر روز ظهر غذای اضافه ی خود را در کیسه ی زباله گذاشته و بیرون درب می گذارند تا رفتگر آن را ببرد، و این مساله به طور عادی و روزمره رخ می دهد.

خانه ی دیگر مربوط به خانواده ای است که پدر در دام اعتیاد گرفتار بوده و هیچ درآمدی برای گذران زنده گی خود ندارند. 2 بچه هم دارند که شب ها را معمولن با شکم سیر نمی خوابند. نکته ی تاسف بار این است که کودکان خانه ی دوم ظهرها منتظر می مانند تا بانوی خانه ی اول کیسه ی زباله را بیرون بگذارد تا آن ها با باز کردن پلاستیک، از غذای پس مانده و دور ریز آنان استفاده کنند.

یکی از دوستان که بارها شاهد این ماجرا بوده است تعدادی ظرف یک بار مصرف تهیه کرده و به خانه ی اول تحویل می دهد تا غذاهای اضافه ی خود را در آن ریخته و بیرون درب منزل بگذارند. نکته ی جالب جائی است که علیرغم آن که اهالی خانه ی اول می دانند غذای دور ریزشان شکم خانواده ی دیگری را سیر می کند، با همان دوست من تماس گرفته که ظرف های یک بار مصرفی را که آورده بودی به اتمام رسیده است.

در این فکرم اگر اهالی خانه ی اول چند روزی را به مسافرت بروند تکلیف آن کودکان معصوم چگونه است؟ آیا کیسه زباله ی دیگری یافت می شود که حاوی غذای اضافه باشد؟

تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل..!

پ ن: به لطف پروردگار، طی چند روز آینده عازم سرزمین عشق، کربلای معلی هستم. یاد کردن دوستان عزیزم در فضای مجازی، بدیهی ترین وظیفه ی این حقیر است.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت23:51توسط محسن |
ارمیا

«علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی، می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد! خشم... عجز... تنهایی...این ها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین! »

.

.

متن بالا از یکی از فصل های پایانی رمان "ارمیا"، اولین اثر نویسنده ی معاصر، استاد "رضا امیرخانی" انتخاب گردیده است. داستانی زیبا و دوست داشتنی با قهرمانی به نام "ارمیا". ارمیا معمر جوانی ست که در دانش گاه مهندسی می خواند و حین درس، آن را نیمه کاره رها کرده و راهی جبهه ی جنگ می شود. حوادثی که در جبهه و پس از برگشتش به تهران و زنده گی در جامعه و دانش گاه برای ارمیا رخ می دهد قابل تامل و خواندنی ست. روایت خطی داستان که لبریز از فلاش بک است آن را برای مخاطب جذاب و همراه قهرمانش می سازد. خوانش این رمان ارزش مند را به همه توصیه می نمایم.

"جانستان کابلستان" آخرین نوشته ی رضا امیرخانی توسط نشر افق به زیور طبع آراسته گردید. سفرنامه ی پرماجرای ایشان است به سرزمین هم سایه، افغانستان. بخوانید و لذت ببرید.

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت14:12توسط محسن |
آستان دوست..
این جا حریم عشق است و قبله گاه دل های بی تابی که آرامش خود را با اشک دیده گان شان در می یابند. جای گاه نزول فرشته گانی ست که بال و پرشان را متبرک می کنند و مقدم زیارت کننده گان را گرامی می دارند. احساس عجیبی در انسان ایجاد می شود، گوئی قلبت را در دست گرفته ای.. گنبد زرین ش چون خورشید عالم تابی نورافشانی می کند و چشم دل و پای جان را به سجده وا می دارد. به آستانه ی حرم که می رسید صورت بر خاک می نهید و پروردگارت را به خاطر این لطف بزرگ سپاس می گوئید. سر به زیر و با شرمنده گی قدم آهسته بر می داریم، یقین داریم پای بر بال ملائک می گذاریم و خود را لایق این مرحمت نمی دانیم.

سلام آقا! سلامی ساده و صمیمی به تو.. دوباره آمدم.. با کوله ای پر از بدی..! خودت می دانی این خانه آخرین امید ماست، پس مرا ببخش اگر قراری با تو گذاشتم و خلاف آن رفتار کردم!

دگر بار چشم های مضطربم میهمان ضریح نورانی ات گردیده است. سر می چرخانم.. شنیده ام دست مهربانی ات را بر سر زائرینت می کشی و چون نسیمی صبحدم، دست های منتظرشان را لبیک می گوئی! 

سیل خروشان جمعیت مشتاق ما را به بیرون از رواق هدایت می کنند.. و من هم چنان شوریده دل و سرگشته! هنوز گم شده ام را پیدا نکرده ام.. نیمه ی شعبان است و زادروز آخرین ذخیره ی خدا بر زمین.. و کلامی نیز با ایشان:

گاهی آن قدر بی قرارت می شوم که نمی دانم چه کنم!

و امشب به قدر تمام ساعت ها دل تنگم..

از تو هیچ نمی خواهم.. فقط زودتر بیا! ...همین!


مشهد مقدس- 90/4/26


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت0:25توسط محسن |
روزنوشت..

گرمای بیش از حد و شرجی بودن هوای استانمون یعنی گیلان، باعث شده تا ساعت کاری ادارات یک ساعت به جلو کشیده بشه یعنی به جای 7:30 از 6:30 آغاز ساعت اداری باشه. البته این کار محاسن زیادی داره از جمله سحرخیزی، جلوگیری از اتلاف انرژی، استفاده ی بهینه از طولانی بودن روز. چون ظهر هم یک ساعت جلوتر به خونه برمی گردیم.

2 روزه که این طرح اجرا شده و نکته ی جالب اینجاست که یک ساعت اول آغاز کار رو بعضی کارمندان پشت میزهاشون دارن چرت می زنن و خمیازه می کشن و اربابان رجوعی هم که منتظر کارمندانی هستند که هنوز نیومدن، رو صندلی های مخصوص ارباب رجوع مشغول چرت زدن هستن. در کل صحنه های جالبی رو میشه شکار کرد و خندید. البته همیشه هر شروعی با ناهماهنگی هائی همراهه که در چند روز آینده برطرف خواهد شد.

*امتحانات این ترم هم به پایان رسید و منتظر اعلام نمرات از طرف اساتید هستم. از طرف دیگه ثبت نام برای ترم تابستونی هم رو در چند روز آینده انجام خواهم داد.

*به امید پروردگار هفته ی آینده به پابوس امام خوبی ها، حضرت رضا علیه السلام مشرف خواهم شد. جای همه تون خالی..!

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت13:51توسط محسن |
پس نوشت

جسورانه بال می گشایم..

از لاک همیشه گی سر بر می آورم!

می خواهم با خود صادق باشم.. من هستم!

پس همچنان می توانم باشم..!

زنده گی را آن گونه که می اندیشم خواهم ساخت..با یاری خالقم،

او که نگاه بان من است در برابر آن چه که تو از برایم می خواهی..

پیش داوری و قضاوت دیگران را..از چیزی که تو مرا با آن به دنیا معرفی کرده ای،

در چاه فراموشی دفن کرده ام..

و بدان ای عزیز..!

چرخ گردون فلک همیشه این گونه و به خواست تو نخواهد چرخید..

بیم آن دار که شاید روزی به میل تو نچرخد..!

اما من..! فارغ از آن چه انتظار می رود.. آینده را ترسیم می کنم..

و گوهری را به دست خواهم آورد.. که.. تا ابد به آن عشق ورزم..!

+نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت19:29توسط محسن |
خشم زمین
ساعت مچی ام ترک برداشت، دیوار حیاطمان نیز..!

عقربه های آن در 30 دقیقه ی بامداد به خواب رفته است اما همه بیدارند و خشم زمین خواب را از دیده گان ما ربوده است.

زمین هنوز قرار ندارد..مانند دل پدر و مادرم. اوج عشق شان به فرزندان شان را با تمام وجود لمس کردم، زمانی که خود را به خطر انداخته تا ما را نجات دهند. آیا کسی می داند چرا خدا غضب کرده است؟!

پس لرزه ها جرات ورود به کاشانه را از مردم ستانده است..

چند کوچه آن طرف تر آوارهای چند ساختمان مسیر کوچه و خیابان را سد کرده و عده ای از مردم بی گناه جان خود را از دست داده اند..

دیگر چیزی به سپیده نمانده و تلخ ترین شب زندگی ام در گذر است. کودک درونم به اندازه ی هزار شب بزرگ تر شده..

31خردادبود  و 21 سال از زلزله ی مهیب سال 69 در گیلان می گذرد. اما یاد خاطره ی تلخ آن شب و از دست رفتن جمع زیادی از مردم گیلان بیش از همیشه موجب تاثرم می شود.. روحشان شاد.

* فیلم "زیر درختان زیتون" یکی از بهترین ساخته های استاد سینمای ایران، "عباس کیارستمی" است. اگر توانستید آن را پیدا کنید، دیدنش خالی از لطف نیست. ماجرای آن به حواشی بعد از زلزله ی آن سال البته با مایه ی درام می پردازد.


+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت16:24توسط محسن |
...

دل تنگی ام را پایانی نیست/

و شوق زیارتت آرام بخش این درد/

باش... برای همیشه/

کسی کوچه ی تنهائی ام را گذر نخواهد کرد/


                                   اردی بهشت 90

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت1:24توسط محسن |